یک ربع به یک نیمه شبی در حضورماه

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب

نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران


منزوی




می آید و انگار کسی دوروبرش نیست

از آنهمه سرباز یکی پشت سرش نیست


ذرات جهان یکسره در سلطه ی اویند

اما به خداوند جهان در نظرش نیست


لبخند به لب دارد و آماده ی جنگ است

انگار نه انگار که دیگر پسرش نیست


از ظلمت این دشت پر از واهمه پیداست

خورشید پذیرفته که دیگر قمرش  نیست


هی تیر پس از تیر پس از تیر پس از تیر...

اخر به چه رویی بنویسم (سپرش نیست؟)


گفتم به لبش جرعه ی آبی برسانم

بالای سرش رفتم و دیدم که سرش نیست


این سرو چه سرویست که اینگونه خمیده ست

این کوه چه کوهیست که حتی کمرش نیست1


(آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب)

جز نیزه ی سرگشته کسی همسفرش نیست

...

شاعر چه کند خواست بیاید به حرم... دید

بار سفرش هست ولی بال و پرش نیست












نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ توسط رضا اسم خانی
 

 

(تا نگاهم به گنبدت افتاد پلکهایم بخاطرت تر شد

آمدم وارد حرم که شدم آسمانم پر از کبوتر شد)

 

نذر امام رضا

 

 

نذر کرده ست اگر وارد ایران بشود

دست بر دامن سلطان خراسان بشود

 

همه ی دلخوشی چند شبش این شده است

که بیاید به حرم خیره به ایوان بشود

 

با دوپای فلج از کشورخود دل بکند

برسد پشت ضریح تو که درمان بشود

 

بی هوا راه بیفتد برود هرجا خواست

هرکه در صحن تو آهوی شبستان بشود

 

کاسه در کاسه هوارا پر گندم کند و

کفترت بیشتر از پیش فراوان بشود

 

آخر نذر و دعا کار به جایی بکشد

که تبسم ته هر اشک نمایان بشود

 

درد این فاصله را وقت سفر می فهمد

می رود دربه در کوچه خیابان بشود

 

او مسیحیست ولی عشق تو کاری کرده

می رود شهر خودش تا که مسلمان بشود


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ توسط رضا اسم خانی
 

 

خبر آمد خبر از سمت کلاغی که نبود

باز رفتیم سراسیمه به باغی که نبود

 

دست بردیم به شمشیر و برادر کشتیم

گریه کردیم در اندوه فراقی که نبود

 

(کاری ازپیش نبردیم)همان از آغاز

دل سپردیم به جادوی چراغی که نبود

 

وایمان باد که ازبین هزاران دیوار

تکیه کردیم به دیوار اتاقی که نبود

 

شادی و هلهله کردیم به پیروزی مان

حلقه کردیم ولی دور اجاقی که نبود

 

قسمت این بود که در شکل مترسک باشیم

تا بمانیم همه بر سر باغی که نبود


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ توسط رضا اسم خانی
 

خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم

آخر مگر این دانه ی اسپند به چند است؟

(منزوی)

 

 

 

و یک غزل

 

ای بغض بشکن تا کمی باران بپوشم

بگذار تا این جامه را با جان بپوشم

 

این روزها حرف مرا باور نداری

حتی اگر پیراهن از قرآن بپوشم

 

جای خودت را لحظه ای با من عوض کن

بگذار تا جای کفن ِ گلدان ِبپوشم

 

وقتی که می رقصی تنت لبریز موج است

دل را به دریا می زنم طوفان بپوشم

 

دنیا بدون تو برایم تنگتر شد

برگرد تا این پیله را آسان بپوشم

 

دنبال تو گشتم تمام کوچه هارا

باعث شدی تا چشم از زنجان بپوشم

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط رضا اسم خانی

 

"عاشق روزهای فروردین اول هربهار می میرد"

 

 

 

زل می زنم به جاده ولی راه گم شده ست

این راه، ماه هاست که در  آه گم شده ست

 

مانند عکسهای سه بعدی-برابرم

گاهی به چشم آمده و گاه گم شده ست!

 

دنیا شبیه "کاخ پر از شاهزاده است"

کاخی که مدتیست در آن شاه گم شده ست!

 

برخیز کاروان خودت را پیاده کن

پیغمبری دوباره در این چاه گم شده ست

...

از انعکاس هق -هق خود مطمین شدم

کوهی بزرگ در دل این کاه گم شده ست

 

دیگر در انتظار نگاه تو نیستم

تو رفته ای و پشت سرت ماه گم شده ست

 

 

(عید مبارک)

 

همچنین دوست خوب و شاعرم حسین طاهری وارد دنیای مجازی شده

آدرس وبلاگش توپیوندام هست.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ توسط رضا اسم خانی
فراخوان شعر انقلاب

موضوع اول: انقلاب اسلامی و بیداری اسلامی

موضوع دوم:آزاد

مهلت ارسال :تا ۲۳ بهمن ۹۱

ارسال آثار به آدرس ایمیل:

mahtabjdz@yahoo.com

 

زمان برگزاری:۲۵بهمن ساعت ۱۶

مکان:زنجان  خیابان صفا -اول بهارِ -سالن شهدای جهاد دانشگاهی

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ توسط رضا اسم خانی

 

 

 

تابوت را پیاده کن از روی شانه ام

من سال هاست خانه به دوش زمانه ام

 

روی تنم هزار خیابان کشیده اند

لحظه به لحظه در گذر تازیانه ام

 

گنجشک ها دوباره مرا ترک کرده اند

خالی شده تمام درختان خانه ام

 

شاید که باورت نشود بعد چند سال

حالا میان یک غزل عاشقانه ام

 

دنبال رد پای تو افتاده ام ولی

 

ردی نمانده از تو مگر در ترانه ام

 

با دود حلقه ساختنم بی دلیل نیست!

۰۰۰

من سال هاست دربه در قهوه حانه ام

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ توسط رضا اسم خانی
پنجمین جشنواره ی شعر کانون مهتاب

شهرستان زنجان

با موضوعات:

۱)خلیج فارس

۲)دفاع مقدس و انقلاب

مهلت ارسال آثار:۲۸مهرماه ۹۱

زمان برگزاری:۳۰ مهرماه ۹۱ ساعت ۱۶

مکان برگزاری:زنجان خیابان صفا اول خیابان بهار سالن جهاد دانشگاهی

آدرس پست الکترونیکی جهت ارسال آثار:  mahtabjdz@yahoo.com


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ توسط رضا اسم خانی

 

  

 

می خواست در برابر طوفان بایستد

تنها خودش میانه ی میدان بایستد

 

پیش برادرش به پدر قول داده بود

در چنگ بادهای پریشان بایستد

 

از روزهای کودکی اش لحظه می شمرد

یک روز در میان نیستان بایستد

 

هفتادبار آیه ی (امن یجیب)خواند

تا اینکه روی نفطه ی پایان بایستد

 

لب تشنه -دستهاش قلم-های العطش

مجبور شد که مشک به دندان بایستد

 

هی فکر می کنم که ببینم چه می شود

تیری اگر موازی مژگان بایستد!

 

مردانگی به ذات خودش غبطه می خورد

وقتی که مرد بر سر پیمان بایستد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ توسط رضا اسم خانی

باید برسم

وبه دستهایی که برای چیدنم

دراز شده اند

پاسخ دهم

(منزوی)

 

 

تورا به شکل کسی در جهان نمی خواهم

و شرح روی تورا در بیان نمی خواهم

 

همیشه موقع پاییز می رسی در من

برای چیدن تو نردبان نمی خواهم

 

میان چشم تو چون قایقی رها شده ام

کنار روسری ات بادبان نمی خواهم

 

درون پیله ی تو زنده زنده می پوسم

برای بال زدن آسمان نمی خواهم

 

بگیر هرچه که دارم بگیر مال خودت

مچاله کن همه را امتحان نمی خواهم

***

تمام زندگی ام روی شاخه می سوزد

به دور گردن خود ریسمان نمی خواهم


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط رضا اسم خانی

 

 

 

بایست آفتاب من! بهار را زیاد کن

بتاب روی گونه ها انار را زیاد کن  

کنار ماه دف بزن طلوع کن درون من

قلم بزن ستاره را سه تار را زیاد کن

 

برای آنکه دور تو بچرخد آسمانیان

سری به کهکشان بزن مدار را زیاد کن

 

فرو ببر به رودخانه گیسوان خویش را

تکان بده صدای آبشار را زیادکن

 

بیا و با نسیم خود نفس بده به شاخه ها

شکوفه های اول بهار را زیاد کن

 

 

درست مثل آینه دلم برات لک زده

نگاه کن به آینه غبار را .... 

 

 

(سال نو مبارک)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ توسط رضا اسم خانی
 

                                     

    انگار موج آب به بالا رسیده است

    یا اینکه دست ماه به دریا رسیده است؟

                     

    تا حرف آب رابرساند به خیمه گاه

    دستش قلم شده ست و به انشا رسیده است

      

    سیمرغ قصه هاست که تامرزآفتاب

    حتی بدون بال به بالا رسیده است

    تا یک نشانه کفرزمین را عوض کند

از(لا)گذشته است و به (الا)رسیده است

 

    هرشب صدای پای تو از آب میچکد

     گویا دوباره آب به سقارسیده است!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ توسط رضا اسم خانی
    (من

           تو را

                 برای شعر بر نمی گزینم

    شعر

    ،     مرا برای تو برگزیده است

    در هشیاری به سراغت نمی آیم

    هر بار از سوزش انگشتانم

                                      در می یابم

    که باز، 

            نام تو را می نوشته ام)


    (استاد منزوی)






    اصلا قرار نیست که پامال من شوی

    هرروزو ماه و هر شب و هرسال من شوی


    قانون جاذبه به تو دستور میدهد

    از شاخه ات جدا شوی و مال من شوی


    دل میدهی به حکم ورقهای سرنوشت

    باید در این مجادله تک خال من شوی


    تصمیم آسمان شدنم را گرفته ام

    بالی بزن پرنده ی اقبال من شوی


    فنجان و قهوه نیست! بمان در کنار من

    تا بانگاه قهوه اي ات  فال من شوی


    تکرار قافیه به دهانم نشسته است

    اصلا چه می شود که شبی مال من شوی؟


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ توسط رضا اسم خانی
 

    وقتش رسیده باز بیا عاشقی کنیم

    مثل  کبوتران رها  عاشقی   کنیم

 

    نیلوفرانه با نفس آبی بهار

    در صبحگاه آینه ها عاشقی کنیم

 

    ساز سکوت با من و تو حرف می زند

    چنگی بزن به تار هوا عاشقی کنیم

 

    در زیر چتر خیره به لب های هم شویم

    دور از نگاه خیس خدا عاشقی کنیم

 

    چترم شکست خیس شدی عاشقت شدم

    (باران بهانه ایست که ما عاشقی کنیم)

   

      حالا بیا به شرشرباران نگاه کن

     وقتش رسیده باز بیا عاشقی کنیم

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم خرداد ۱۳۹۰ توسط رضا اسم خانی
هواي تو (در هواي بنيامين عزيز)         
 
 
 
 
 
افتاده است بغض جهان در صدای تو

امن یجیب  آینه ی چشم های تو

 

بی قید و بی مکان و زمان می رود کجا؟

این کفشهای گمشده بی رد و پای تو

 

هر شب ستاره ای به اتاقت میاورم

با هر سپیده روی نسیمی برای تو

 

در واژه های دربه درم پست میکنم

افسانه ها شنیده ام از ماجرای تو

 

دارد جوانه می زند از دور گردنم

ردی که مانده بر لبم از بوسه های تو

 

هی دکمه دکمه پیرهنت باز می شود

گل می دهد تمام تنم در هوای تو

 

عریان که می شوی به تو من قول می دهم

انگشت بر دهن شده حتی خدای تو


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ توسط رضا اسم خانی

 

 

نفسم تنگ شده باز هوامی خواهم

به چه رویی بنویسم که تورا می خواهم!

 

باهواي نفست پرده به رقص آمده است

 باز کن پنجره را باز ,هوا می خواهم

 

بی سبب نیست که من خیره به لبهای توام

فکر بی جا نکنی واژه ی(ما)می خواهم!

 

مرز ما بیشتر از یک قدمی فاصله نیست

دو قدم راه بیا چون که دوتا می خواهم!

 

بی سبب نیست که در مزرعه ات می مانم

دختر ساده ای از جنس حنا می خواهم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۹ توسط رضا اسم خانی
(به خواهرانگی های رعنا جعفری)
 
 
 
 
نقاشم از نبودن تو... درد میکشم 
  
هر فصل را بدون تنت زرد می کشم
 
 
  یخ می زند تمام تنم از نبودنت
 
خورشید را کنار خودم سرد می کشم
 
 
از هرچه هست غیر تو بیزار و خسته ام
 
 غیر تو را به سوی خودم طرد می کشم
 
 
 ...
حالا تو مانده ای و من و یک هزار رنگ
 
 با هر هزار رنگ تو را درد می کشم
 
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ توسط رضا اسم خانی
    

اسلایدر

دانلود فیلم