یک ربع به یک نیمه شبی در حضورماه

جهاددانشگاهی زنجان برگزار میکند:

سوگواره سراسری شعر"میعادگاه دانشجویان مکتب عاشورایی"

با موضوع:عاشورا

مهلت ارسال آثار:تا 14آذر93

آدرس الکترونیکی جهت ارسال آثار:miad.daneshjooyan@gmail.com

شرکت کنندگان باید دانشجو بوده یا فارغ التحصیل سال 92 باشند.


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم مهر 1393 توسط رضا اسم خانی

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب

نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران


منزوی




می آید و انگار کسی دوروبرش نیست

از آنهمه سرباز یکی پشت سرش نیست


ذرات جهان یکسره در سلطه ی اویند

اما به خداوند جهان در نظرش نیست


از ظلمت این دشت پر از واهمه پیداست

خورشید پذیرفته که دیگر قمرش  نیست

 

لبخند به لب دارد و آماده ی جنگ است

انگار نه انگار که دیگر پسرش نیست


 

جز پیرهنی پاره به تن هیچ ندارد

مانند درختی شده که برگ و برش نیست


هی تیر پس از تیر پس از تیر پس از تیر...

اخر به چه رویی بنویسم (سپرش نیست؟)


گفتم به لبش جرعه ی آبی برسانم

بالای سرش رفتم و دیدم که سرش نیست


این سرو چه سرویست که اینگونه خمیده ست

این کوه چه کوهیست که حتی کمرش نیست


 

(آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب)

جز نیزه ی سرگشته کسی همسفرش نیست

...

شاعر چه کند خواست بیاید به حرم... دید

بار سفرش هست ولی بال و پرش نیست












نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 توسط رضا اسم خانی
 

 

خبر آمد خبر از سمت کلاغی که نبود

باز رفتیم سراسیمه به باغی که نبود

 

دست بردیم به شمشیر و برادر کشتیم

گریه کردیم در اندوه فراقی که نبود

 

(کاری ازپیش نبردیم)همان از آغاز

دل سپردیم به جادوی چراغی که نبود

 

وایمان باد که ازبین هزاران دیوار

تکیه کردیم به دیوار اتاقی که نبود

 

شادی و هلهله کردیم به پیروزی مان

حلقه کردیم ولی دور اجاقی که نبود

 

قسمت این بود که در شکل مترسک باشیم

تا بمانیم همه بر سر باغی که نبود


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 توسط رضا اسم خانی
 

خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم

آخر مگر این دانه ی اسپند به چند است؟

(منزوی)

 

 

 

و یک غزل

 

ای بغض بشکن تا کمی باران بپوشم

بگذار تا این جامه را با جان بپوشم

 

این روزها حرف مرا باور نداری

حتی اگر پیراهن از قرآن بپوشم

 

جای خودت را لحظه ای با من عوض کن

بگذار تا جای کفن ِ گلدان ِبپوشم

 

وقتی که می رقصی تنت لبریز موج است

دل را به دریا می زنم طوفان بپوشم*

 

دنیا بدون تو برایم تنگتر شد

برگرد تا این پیله را آسان بپوشم

 

دنبال تو گشتم تمام کوچه هارا

باعث شدی تا چشم از زنجان بپوشم

 

 

*این بیت رو با کمی تغییرآقای وحیدی پس از شنیدن این غزل فی البداهه سرودند که با اجازشون به شعرم اضافه کردم*

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 توسط رضا اسم خانی

 

"عاشق روزهای فروردین اول هربهار می میرد"

 

 

 

زل می زنم به جاده ولی راه گم شده ست

در من مسافریست که در آه گم شده ست

 

مانند عکسهای سه بعدی-برابرم

گاهی به چشم آمده و گاه گم شده ست!

 

وحشت دوباره در دل ماهم نشسته است

از ترس مدتیست که در چاه گم شده ست!

 

حالم شبیه "کاخ پر از شاهزاده است"

کاخی که لحظه ایست در آن شاه گم شده ست!

...

از انعکاس هق -هق خود مطمین شدم

کوهی بزرگ در دل این کاه گم شده ست

 

دیگر در انتظار طلوع تو نیستم

تو رفته ای و پشت سرت ماه گم شده ست

 

 

(عید مبارک)

 

همچنین دوست خوب و شاعرم حسین طاهری وارد دنیای مجازی شده

آدرس وبلاگش توپیوندام هست.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 توسط رضا اسم خانی

 

 

 

تابوت را پیاده کن از روی شانه ام

من سال هاست خانه به دوش زمانه ام

 

روی تنم هزار خیابان کشیده اند

لحظه به لحظه در گذر تازیانه ام

 

گنجشک ها دوباره مرا ترک کرده اند

خالی شده تمام درختان خانه ام

 

شاید که باورت نشود بعد چند سال

حالا میان یک غزل عاشقانه ام

 

دنبال رد پای تو افتاده ام ولی

 

ردی نمانده از تو مگر در ترانه ام

 

با دود حلقه ساختنم بی دلیل نیست!

۰۰۰

من سال هاست دربه در قهوه حانه ام

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 توسط رضا اسم خانی

 

  

 

می خواست در برابر طوفان بایستد

تنها خودش میانه ی میدان بایستد

 

پیش برادرش به پدر قول داده بود

در چنگ بادهای پریشان بایستد

 

از روزهای کودکی اش لحظه می شمرد

یک روز در میان نیستان بایستد

 

هفتادبار آیه ی (امن یجیب)خواند

تا اینکه روی نفطه ی پایان بایستد

 

لب تشنه -دستهاش قلم-های العطش

مجبور شد که مشک به دندان بایستد

 

هی فکر می کنم که ببینم چه می شود

تیری اگر موازی مژگان بایستد!

 

مردانگی به ذات خودش غبطه می خورد

وقتی که مرد بر سر پیمان بایستد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1391 توسط رضا اسم خانی

باید برسم

وبه دستهایی که برای چیدنم

دراز شده اند

پاسخ دهم

(منزوی)

 

 

تورا به شکل کسی در جهان نمی خواهم

و شرح روی تورا در بیان نمی خواهم

 

همیشه موقع پاییز می رسی در من

برای چیدن تو نردبان نمی خواهم

 

میان چشم تو چون قایقی رها شده ام

کنار روسری ات بادبان نمی خواهم

 

درون پیله ی تو زنده زنده می پوسم

برای بال زدن آسمان نمی خواهم

 

بگیر هرچه که دارم بگیر مال خودت

مچاله کن همه را امتحان نمی خواهم

***

تمام زندگی ام روی شاخه می سوزد

به دور گردن خود ریسمان نمی خواهم


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 توسط رضا اسم خانی

 

 

 

بایست آفتاب من! بهار را زیاد کن

بتاب روی گونه ها انار را زیاد کن

 

پراز صدای آه کن به حرف ساده ماه را

قلم بزن ستاره را سه تار را زیاد کن

 

زمین برای بودنت  همیشه کم میاورد

سری به آسمان بزن مدار را زیاد کن

 

فرو ببر به رودخانه گیسوان خویش را

تکان بده صدای آبشار را زیادکن

 

درست مثل آینه دلم برات لک زده

نگاه کن به آینه غبار را زیاد کن

 

بیا و با نسیم خود نفس بده به شاخه ها

شکوفه های اول بهار را زیاد کن

 

 

(سال نو مبارک)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 توسط رضا اسم خانی
 

                                     

    انگار موج آب به بالا رسیده است

    یا اینکه دست ماه به دریا رسیده است؟

                     

    تا حرف آب رابرساند به خیمه گاه

    دستش قلم شده ست و به انشا رسیده است

      

    سیمرغ قصه هاست که تامرزآفتاب

    حتی بدون بال به بالا رسیده است

    تا یک نشانه کفرزمین را عوض کند

از(لا)گذشته است و به (الا)رسیده است

 

    هرشب صدای پای تو از آب میچکد

     گویا دوباره آب به سقارسیده است!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 توسط رضا اسم خانی
    (من

           تو را

                 برای شعر بر نمی گزینم

    شعر

    ،     مرا برای تو برگزیده است

    در هشیاری به سراغت نمی آیم

    هر بار از سوزش انگشتانم

                                      در می یابم

    که باز، 

            نام تو را می نوشته ام)


    (استاد منزوی)






    اصلا قرار نیست که پامال من شوی

    هرروزو ماه و هر شب و هرسال من شوی


    قانون جاذبه به تو دستور میدهد

    از شاخه ات جدا شوی و مال من شوی


    دل میدهی به حکم ورقهای سرنوشت

    باید در این مجادله تک خال من شوی


    تصمیم آسمان شدنم را گرفته ام

    بالی بزن پرنده ی اقبال من شوی


    فنجان و قهوه نیست! بمان در کنار من

    تا بانگاه قهوه اي ات  فال من شوی


    تکرار قافیه به دهانم نشسته است

    اصلا چه می شود که شبی مال من شوی؟


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390 توسط رضا اسم خانی
 

    وقتش رسیده باز بیا عاشقی کنیم

    مثل  کبوتران رها  عاشقی   کنیم

 

    نیلوفرانه با نفس آبی بهار

    در صبحگاه آینه ها عاشقی کنیم

 

    ساز سکوت با من و تو حرف می زند

    چنگی بزن به تار هوا عاشقی کنیم

 

    در زیر چتر خیره به لب های هم شویم

    دور از نگاه خیس خدا عاشقی کنیم

 

    چترم شکست خیس شدی عاشقت شدم

    (باران بهانه ایست که ما عاشقی کنیم)

   

      حالا بیا به شرشرباران نگاه کن

     وقتش رسیده باز بیا عاشقی کنیم

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390 توسط رضا اسم خانی
هواي تو (در هواي بنيامين عزيز)         
 
 
 
 
 
افتاده است بغض جهان در صدای تو

امن یجیب  آینه ی چشم های تو

 

بی قید و بی مکان و زمان می رود کجا؟

این کفشهای گمشده بی رد و پای تو

 

هر شب ستاره ای به اتاقت میاورم

با هر سپیده روی نسیمی برای تو

 

در واژه های دربه درم پست میکنم

افسانه ها شنیده ام از ماجرای تو

 

دارد جوانه می زند از دور گردنم

ردی که مانده بر لبم از بوسه های تو

 

هی دکمه دکمه پیرهنت باز می شود

گل می دهد تمام تنم در هوای تو

 

عریان که می شوی به تو من قول می دهم

انگشت بر دهن شده حتی خدای تو


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم فروردین 1390 توسط رضا اسم خانی

 

 

نفسم تنگ شده باز هوامی خواهم

به چه رویی بنویسم که تورا می خواهم!

 

باهواي نفست پرده به رقص آمده است

 باز کن پنجره را باز ,هوا می خواهم

 

بی سبب نیست که من خیره به لبهای توام

فکر بی جا نکنی واژه ی(ما)می خواهم!

 

مرز ما بیشتر از یک قدمی فاصله نیست

دو قدم راه بیا چون که دوتا می خواهم!

 

بی سبب نیست که در مزرعه ات می مانم

دختر ساده ای از جنس حنا می خواهم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 توسط رضا اسم خانی
(به خواهرانگی های رعنا جعفری)
 
 
 
 
نقاشم ازنبودن تو! درد میکشم 
  
هر فصل را برای خودم زرد می کشم
 
 
  یخ می زند تمام تنم از نبودنت
 
خورشید را ز دوری تو سرد می کشم
 
 
از هرچه هست غیر تو بیزار و خسته ام
 
 غیر تو را به سوی خودم طرد می کشم
 
 
دریا و آسمان هم اگر زوج هم شوند
 
 خود را کنار هر نفسی فرد می کشم
 
 
حالا تو مانده ای و من و یک هزار رنگ
 
 با هر هزار رنگ تو را درد می کشم
 
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم بهمن 1389 توسط رضا اسم خانی
    

اسلایدر

دانلود فیلم